تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
فلسفه های لاجوردی

می نویسم تا هیچ

نگاهمو ازت برمی گردونم، نمی خوام چشمات بیفته به ته مونده ی بغض هایی که چند روزیه تو چشمام جاخوش کردن، نمیخوام دلت بگیره و یه چین دیگه بشینه رو پیشونیت. دارم این چند خط  رو به سختی می نویسم! حالانوشتن هم مثل حرف زدن برام سخت شده، این روزها تو سکوت و فکر غرق شدم،
خودم هم گاهی خودمو نمی شناسم! تعجب نکن، حالادیگه دیگران هم کمتر منو می شناسن یا لااقل وانمود می کنن که نمی شناسن!
نگران نباش،هنوز همون یه کلمه رو دارم،گاهی فراموشش میکنم اما توی قلبم هست، ته نگاهم ،همونی که تو یه لحظه مثل یه مشت آب سرد می ریزم تو صورتتو تو ازجا می پری و بعدش چشمامو ازت می دزدم که نبینی ته مونده ی بغض هایی رو که این روزها تو چشمام جاخوش کردن.
یه روزی این کلمه کنارم بود،برای تو و همه ی کسانی که کنارم بودند اما حالا اون تنها کنار خدا
برام معنی داره،خدایی که استاد امروز گفت الله صداش بزنی شیرین تره.کاش می شد بهت بگم دعا کنی این کلمه رو ازدست ندم.

نوشته شده در 88/07/26ساعت 1 توسط غزل| |
امشب از این همه تفاوت حیرانم،حیرانم،حیرانم

نوشته شده در 88/07/20ساعت 3 توسط غزل|

زل زدم به شعله های شمع هایی که امسال با سالهای قبل فرق میکردن.امیر خنده ای کردو گفت: برای اینکه هیچکس نفهمه چندسالته!(به خیال خودش منو غافلگیرکرده بود).شاید کسی نفهمید،شاید هم کسی نخواست بگه من فهمیدم،شایدهم مهم نبود که بفهمن یا نه،مهم این بود که من فهمیدم چندسالمه!

بدون اینکه آرزویی بکنم نمیدونم چرا فقط گفتم بسم الله الرحمن الرحیم و فوت...

نوشته شده در 88/07/15ساعت 22 توسط غزل| |

 اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درس های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
ای دبستانی ترین احساس
من
بازگرد و مشق ها را خط بزن

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 23 توسط غزل| |
دوباره می گویمش،گفتنش برایم آسان نیست مثل اتفاق تیر که آنجا هم گفتنش برایم آسان نبود.حالا تیر و مرداد برایم خاطره می شوند از آن خاطراتی که به تلخی می گراید،تلخی که می توانستم با یک بله  شیرینش کنم.چقدر گفتنش برایم سخت است حتی وقتی که مامان بعداز این همه شنیدن از من باز هم می پرسد.هربار که می خواهم با تکیه ادایش کنم باز هم سخت است.پشت سرم را که نگاه می کنم می بینم چقدر نزدیکند اتفاق های تیر و مرداد و هنوز می شود تلخی منحصر به فرد هرکدام را زیر زبان مزه مزه کرد،دو حادثه ی مقابل،روبروی هم،درجنگ و درتضاد.من میان هر دو نشستم ،عاقلانه نبود اینطرفی باشم و بی دل جرات آنطرفی بودن را نداشتم،نه شدم رومی رومی نه شدم زنگی زنگی.شاید این ترازوی وجودم است که همیشه مرا به تعادل می کشاند و شنیده ام که دنیای امروز ریسک می طلبد،با این شنیده یا باید فاتحه ی دل را خواند یا فاتحه ی عقل را.

نوشته شده در 88/06/06ساعت 16 توسط غزل| |