تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
 

با اینکه همسفرم نیستی،

جاده ها را یکی یکی ورق می زنم تا به دریا برسم،تا به خورشید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:8 توسط غزل |

                                

امشب شب آرزوهاست.سال پیش چشمامو بستم،چشماتو بستی و چشماشونو بستن اونایی که الان نیستن.چشمامو بستم و آرزو کردم،چشماتو بستي و آرزو کردي و چشماشونو بستن و آرزو کردن اونايي که الان نيستن.گفتم با چشم بسته آرزو کردن بيشتر کيف داره،اينجوري فکر مي کني تمام آرزوهاي ريز و درشتت برآورده ميشن.آرزوهام رو امشب ميخوام بذارم توي يه بسته و با تديبر خودم به ترتيب بچينمشون تا خدا با تدبير خودش به ترتيب اونارو برآورده کنه.امشب براي هستي اومدن موعود،براي دل گرفته ها شادي،براي بي پناه ها سر پناه،براي بي ياورها يار،براي مريض ها شفا،براي آلش وفا،براي از دنيارفته ها مغفرت،براي مامان بزرگا و بابابزرگا طول عمر،براي مامان ها و باباها سلامتي،براي دختر موطلايي چهارپست قبلي ستاره و براي چشماي او اميد به زندگي را آرزو مي کنم.

 آرزو مي کنم که خداوند عشق به خودش را بيش از پيش به قلبم هديه کند،به همه ي قلبهاي مشتاق هديه کند. اگه بخوام همه ي آرزوهام رو بنويسم... !!! پس...

براي تو، آره خود تو، تويي که الان داري آرزوهاي منو مي خوني آرزو مي کنم که تمام آرزوهاي قشنگت برآورده بشن.يادت نره بسته ي آرزوهات رو با آرزوي تعجيل در فرج موعود مزين کني. مبادا يکي از آرزوهات جا بمونه.يادت نره که قبل از خودت براي برآورده شدن آرزوهاي خوشگل تمام آرزومندها دعا کني.آرزوهات رو که بسته بندي کردي يادت نره خداوند با تدبير خودش برآوردشون مي کنه، يادت نره اميدوار باشي که برآورده ميشن.یادت نره،چشماتو ببندو آرزو کن...

                                       

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:47 توسط غزل |

 

برای رفع سوء تفاهم، دیگر نگاه هم ممنوع !

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:1 توسط غزل |

 خیلی ساده آشنا می شویم،

در خیالمان هم نمی گنجد که به این سادگی عاشق شده باشیم،

 دشواری ها سادگی را از خاطرمان میبرند، 

سخت به یاد هم می افتیم

و دیگر کم کم ساده از کنار هم رد می شویم

  بی آنکه بنگریم که روزی به سادگی عاشق هم بودیم...! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:41 توسط غزل |

 

این اولین ۱۹ خردادی که من تا ساعت ۴ صبح بیدارم،

صدای جیرجیرکها خوب خوب به گوش می رسه،می دونی دارن چه شعری رو می خونن؟!

تولد،تولد،تولدت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:0 توسط غزل |

دسته ای آمدند

جنازه را بلند کردند

تا دیشب روح که در بدنش بود جنازه خطابش نمی کردند،اما حوصله ندارم بگردم واژه پیدا کنم

آفتاب صورت ودلم را می سوزاند

خداوند به نظاره نشسته بود و آداب کفن و دفن را تماشا می کرد

بوی تند غسالخانه شامه ام را می آزرد 

 حال و هوای مرگ را می شد در چهره های رنگ پریده به وضوح دید

قبر که جنازه را محکم در آغوش گرفت

همه از محبت خدا آب شدند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:12 توسط غزل |