تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بدجوری غافلگیرم کردی.حالا چی شده؟ بازم که اشکت دمه مشکته.غصه نخورجزو سرنوشتته.حک شده تو بختته.دست روی دلت که بذارم شستم خبردار میشه که بفهمی نفهمی باز یه جورایی به تریجه قبات برخورده.

دیشب (.....)آرزو کرد که تیری به تخته بخوره ودلت بگیره.اما منه ساده کلی صابون به دلم مالیدم که امروزصافو صوف میرمو برمی گردم.گفتم از دعای گربه سیاه که بارون نمیاد.حالا کف کردم.نگو طرف گرگه بارون دیده اس..........خانجونم می گه:پیمونه ی کسی که پربشه می زنه به سیمه آخرو .....خودمونیما!خداییش این همه اشک رو از کجا میاری!؟خوش به حالت!من خیلی بتونم گریه کنم ....دقیقه اس......

جون ستاره خورشیده آتیش پاره بسه دیگه.تا خونه  فقط یه کوچه مونده.چه حالو روزم دیدنیه .شدم موشه آب کشیده ....


بارونو دوست دارم هنوز......

کیه که دلش نخواد وقته گریه ی آسمون خیس بشه؟! چیک چیکه اشکش که راه می افته دله کیه که نخواد از خونه بیرون بزنه و.....صدای قدمای بارون که تو گوشه ناودون می پیچه کدوم دلیه که قند توش آب نشه فقط برای یه گرگم به هوای ساده با قطره های خیس؟!شاید بگی خواهشه دل برای قدم زدن زیره بارون کاره آدمای.....و شایدم دیوونه هاست.شایدم بگی که تو مرامت نیست از گریه ی کسی شاد بشی!!!شایدم بگی........هر چه می خواهد دله تنگت بگو.من<سهراب گفته اما...> می گم چترها را باید بست .زیره باران باید جست ....نصفه عمرت بر فناست اگه تاحالا قطره های بارون روی گونت لم نداده باشن....بارون که میاد دوست دارم یه جفت ریه که دارم یه جفت دیگه هم قرض بگیرمو حالا نفس بکش کی نکش.....آخی...انگار همه ی سلولهای بدنم از خاکستری گرفته تا هفت رنگه مدادرنگی  زنده میشن.... ....تاشون شروع می کنن به طناب زدن. ...تاشون انگار آرومو سبک توی استخره آب یخ کرال پشت میرن.... تا شون هم میشن  گروهه سرودو  بارونو دوست دارم هنوز  چون ...رو یادم میاره رو فریاد میزنن ...بقیشون  هم رو سرو کله ی هم صف می کشن تا دستشون به آسمونه دل برسه وخلاصه.....

...روز بارون اومد .حالی به حولی <من.گلدون.زمین...>

چتره سفیده من روسیاه شد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 14:3 توسط غزل |

عصرروز... شنبه بود ,خسته از کتابخونه اومدم بيرون.منتظر تاکسي کنار خيابون ايستاده
    بودم که دوتا دختر توجهمو به خودشون جلبيدند.هردوشون اومدنددرست کنار من.
اونقدر بلندبلند حرف مي زدند که هر رهگذري بي اختيار بهشون زل مي زد.دائم اين يکي اون
  يکي ديگرو متهم مي کردو اون يکي بلند يه هاي کشيده مي گفتو بازبحثشون شروع
 مي شد .حوصله ي کاو شدن کنجم رو نداشتم اما سروصداي اون دو تا حتي هر کنجه بي
حوصله اي روکاو مي کرد.داشتم با کاويه کنجم کلنجارمي رفتم که يهو اوني که از ته اعماق       
وجودش هي هاي کشيده مي کشيد< اصولا همه آه مي کشن ولي ... >هايي کشيد که توي
اون سرما مي شد باهاش يه عالمه دستو گرم کرد.بعدش جمله اي گفت که تازه بحثو برام
جالب ناک کرد.اصلا بي حوصلگي فراموشم شد از تاکسي هم که خبري نبود.
بعد ازاون هاآآآآآآآ به دوستش گفت:خره توي آينه يه نگاه به دماغت بنداز فکرمي کني بااين هويج
شهرام اصلآ طرفت مياد چه برسه به اين که بياد خواستگاريت؟         خنديدمو انگار شدم آينه تا يه
نگاه به اون هويج يعني ببخشيد! اون دماغ بندازم .توي اون تاريک روشن مي شد فهميد که
دماغه خوش فرمي نيست اما ديگه هويج...!     دختره باز يه ها کشيدو ادامه داد: يادته حميد
با اون تشخصش از دستت رفت ...؟  خندم گرفته بود, آخه اين دختره مگه چند سالشه که اينقدر
هوله!؟        باز گفت :تو مگه قرار نبود با يه عمله لعنتي آيندتو بخري ,نمي دوني ديوونه از اينرو به
اونرو مي شي .        يهو دلم خواست اونروشو ببينم!        ادامه داد: ببين لادن ,يس به گوشه خر
نمي خونما, چرا لال شدي ؟       از ادبش خوشم اومده بود.     دختره ,صاحبه دماغ ,لادن ساکت بود.
اون يکي باز سره نصيحتو بازکرد :غصه هاتو براي رفتنه حميد يادت رفته؟ اونم به اون زودي. 
حيف ,حميد خيلي باشخصيت بود ,هاآآآآآآ. بعد يه جوري زد سره شونه ي لادن که گفتم الان دوتا
کتفش از هم جدا مي شه .با صدايي که حتي مغازه دارهاي اونطرف خيابون هم شنيدند
گفت :شهرام اومدني نيست خداحافظ  .لادن حتي نگاهشم نکرد. داشتم رفتنشو تماشا مي کردم.
اونقدر محکم قدم برمي داشت که با هر قدمش انگارخيابون مي لرزيد .يهو برگشتو با همون مدل
خاصه حرف زدنه خودش (همون فرياد زدنه ما) گفت :لادن .به جاي لادن که نگاهش کنه, منو همه ي
رهگذرا  ميخکوبش شديم.   .....: لادن دماغ خوشگل برات شخصیت میاره...     اونقدر کوبنده اينو 
گفت که دستم ناخودآگاه رفت توي کيفم,براي درآوردن آينه , که ببينم آدمه باشخصيتيم يا... ؟؟
صداي لادن باعث شد تشخصه خودم يادم بره .          الو مامان من الان مطب دکتر .......ام ,مي گه
اگه عمل نکنين تنفستون  ....                    تاکسي جلوي پام ترمزکرد ,همينطور که محو صداقتو 
تفکرات لادنو دوستش بودم سوار شدم .چشمم که به دماغ راننده افتاد خندم گرفت ,سمت چپم
هم يه افغاني نشسته بود که از وجنات دماغش مشخص بود متشخصه!       يه نگاه به ساعتم
انداختم ,توي اين چند دقيقه چه شاخصه هايي براي شخصيت به اطلاعاتم اضافه شده بود.   
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:34 توسط غزل |

حکایت حکایت نازوعشوه ی قلمه برای کاغذ.توی این روزگاری که کمتر حرفی ناگفته می مونه,قلم حسابی قیافه می گیره.شاخوشونه می کشه و از حرمت و پاکی وسپیدی کاغذ خجالت نمی کشه.بیاوببین چه رقصی راه انداخته,از کلاه ا تا ادا و اطوار ی چه قرهایی که نمی ده.حکایت وبلاگ نویسی  هم متد جدید طنازی قلمو کاغذو عشق بازی سیاهو سفیده.


قلم پرشورو سرمست      پر از حس نوشتن   میزند نقشی به دامان ورق   پررنگ

می شود با حس زیبای نوشتن     با غلطهای بزرگ در جنگ

از  غ  اغاز  کم می اورد اما!    دست بردامان  اول  می شود اینبار      خط می زنداغاز   می نویسداول

باز می ماند که تشدید روی  و  دارد!!؟؟     

سرش از بانگ بلند سر می خورد بر روی حجم پاک این کاغذ

جز همان چند خطو  ان اول   که دائم مضطرب مانده برای خواهش تشدید یا ردش! هیچ دراغوش کاغذ نیست...

قلم از شرم   سربرزیر یک پادرهوا مانده         می شودذهنم برای هرسخن مفلوک و درمانده......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:43 توسط غزل |

تنها برای اغاز می توان چنین قلم زد:   هوالملک الحق المبین

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 14:43 توسط غزل |