تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
 امروز که فيلم ياد هندوستان کرده اينجوري با صداي بلند تعريف می کنم :
يه روز پاييزي که آسمون از همه ي روزهاي خدا مهربونتر بودو تقويم روزهاي آبان رو به بغل داشت منو ؟؟نوجوونه ديگه کلي بهم قول داديم.کجا ؟توي يه چهارديواري که از اون روز به بعد شد خونمون . آره کلي نوشتيمو نقد کرديم .فکرهاي بچه ها شعر شدو لی لی.روايت کرديمو چاپ کرديم.تجربه هاي نو وتازه سبز شدمون قصه شدو کتاب .يادداديمو ياد گرفتيم. پرانرژي فريادزديم آهاي نوجوونا ما مي خوايم قيامت کنيم آب دستتونه بذارين زمين.مي خوايم همه ي نمي تونمهارو خاک کنيم.ميخوايم جوونه بزنيم.اگه غصه هاتون شدن علف هرز پيچک هدفها و افکارتون قلم به دست بگيرين قصه کنين تمام غصه هاتون رو. يا علي بگينو فکروذهنتونو بسپارين به دست همه ي استعدادهايی که کنج دلتون تحصن کردن.اگه مداد رنگيه خيالتون شده تکرنگ روي بوم نوجووني وقتشه ديگه آسونو رنگين کمونه هفت رنگو نقاشي کنين ...


به خيلي از برنامه هامو ن رسيديم ومنتظر فردا بوديم که روزنگار بازم ما رو به هدفهامون برسونه.اونقدر دوروبرمون پر شده بود از رفقاي نوجوون ايراني که ديگه هيچ کس توي خونه ي ما غريبه نبود. چقدر همايش گرفتيم .چقدر...

تا يه روز که گرماي تابستون بيداد مي کرد .يکباره همه چيز تموم شد .انگار باد اومدو همه ي گذشته رو با خود برد.توي اون سرگرمي کار توي اون تابستونه گرم کي فکرشو مي کرد باد ؟بادي بوزه وهمه چيزرو
 خراب کنه. بچه ها همه ماتو انگشت به دهن.کي مي تونست حرفي بزنه؟! هيچ کس نخواست بفهمه چي شد .ديگه چه فرقي مي کرد....!
من ولي مي دونم چي شد .مثه هميشه اين آدم بزرگا بودن که فکر مي کردن خيلي ميفهمن اونا همه چيز رو خراب کردن هرچقدرپل ساختيم شکستندو...

 خيلي ها فکر مي کنن بزرگا بيشتر مي فهمن.به قول دايي:بزرگي به عقله نه به سنو سالو پستو مقام.چي تو کله ي اوناست خدا مي دونه!حتما مي مردن اگه يه عده نوجوون توي اون چهارديواري کار فرهنگي مي کردن.اصولا بالايي ها تا مي بينن سود مالي در کار نيست احساس خفقان مي کنن.
عزائيل رو نزديک تر از هميشه مي بيننو جونشون مي خواد از گلوشون بزنه بالاو به درک واصل شن همين الانم اگه چشم باز کنن توي کوچه پس کوچه هاي پايتختو توي خيابوناش <وخيلي از شهراي ديگه>پره از نوجوونهايي که هر غلطي بخوان دارن مي کنن. پره از چهارديواريهايي که بوي گندکاري جووناش مشام همه رو اذيت مي کنه.کدوم بزرگتري هست که عقلش قد بده وبفهمه.شاید تجمع ما هم توی اون خونه ی فرهنگ چوب لای چرخهای مملکت می گذاشت!!
 هیچ وقت نشنیدند  نفهمیدند  نخواستند که بفهمند

حالا فقط از اون روزا مونده عکساي يادگاريمون مجله هايي که پراز دست نوشته هاي طلايين.فيلمايي که گوياي خلاقيت هاي بي اندازمونن با زمينه ي خنده هامون که از فرط پاکي صداشون به گوش ستاره هاهم ميرسيد.پوسترهايي که به اندازه ي تمام نوجوونيمون معنا داشتن کتاباي شعرمون باشعراي حامد رمضاني  از لاهيجان/  کلمات بي نظير سميه از بناب رويا از آستارا....
شازده کوچولو راست مي گفت: که هيچ وقت نبايد به بزرگترا اعتماد کرد.اون بزرگتراي ديوونه حتي باباي خونه ي ما رو هم ازمون گرفتن.خونمون رو کردن ميعادگاه يه عالم نامه هاي اداري و مزخرف.پستچي هم ديگه کولشو بستو رفت.ديگه نامه اي نيست که از اتاقاي پررمزوراز خونه براي دلداري دختر تنهاو غمگينو فقير کوچه هاي بي کسي نوشته بشه. ديگه پاکتي نيست که لبخند کمرنگ پسرک زحمتکش روستايي رو براي هديه ي سال نوي اهالي خونه ارمغان بياره. ما همه که بي خونه شديم پستچي هم رفت تا نبينه حتي بي خداحافظي از هم جدا شديم.و ديگه نامه اي نيست که به مقصد برسونه.کي فکرشو مي کرد که يه روز همه چيز تموم بشه!فقط بمونه خاطرات کوچه هاي مست نوجووني و خونه اي با پلاک 47 . شازده  کوچولو راست مي گفت بزرگترا همه چيز رو با اعدادو ارقام حساب مي کنن...

لعنت به بزرگی بزرگترها...  


حسرتم را گم شدم در واژه ی نان وغزل

بی قرارم مبتلای دین و ایمان وغزل

کلبه ای در یاد خاکیها زمین را خسته شد

مانده درپاییزاینجا مرگ پنهان وغزل

سخت در فریادباران خیس حرف واژه ام

کونگاهی رفته ازتکراردیوان و غزل

سینه در اندیشه ی عریان فردا شد اسیر

لحظه های واپسین دردام و باران وغزل

بی گمان با یک نگاه مرده اینجا مانده ام

درپناه خستگی ها داروزندان وغزل

باز هم دریا زمین را سخت نفرین می کند

باز هم دل داده بر مهتاب گریان وغزل

خسته تنها درحصارچند دیواری اسیر

زندگی گم شد شبی در عشق ویران وغزل

شاید اینبار از تمام سرنوشتم بگذرم

حسرتم را گم شوم در واژه ی نان وغزل

...سمیه.از بناب...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:7 توسط غزل |

وقتی یه بیگانه پا به صفحه ی مدیریت وبلاگ میذاره همینه دیگهاعتماد کردم گفتم این پست رو برای من تایپ کن.چه بلایی سر قالب آورده!! این چه مدل نوشتنهمثلا می خواسته حرفای محرمی عزادارباشنتا من باشم دیگه به سلیقه ی معتمدترین دوستم اعتماد نکنم
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:16 توسط غزل |

آسمون چندروزی هست که حالو احوالی نداره

    حتی سرو باصلابت سرکوچه ی ما همسرشو ز درد روی شونه ی سایبون میذاره

هق هق گریه ی کوچه می شکنه بغض خیابون رو دوباره

                      گفته بودم این خیابون طاقت گریه نداره

                     می پیچه توی خیابون یا امام حسین دوباره

                                                                                ...

                                       نگاه غمگین آب توی لیوان دیگه حرف ناتمومی واسه گفتن نمی ذاره

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:50 توسط غزل |

آرزوهای خیلی بی نهایت زیاد بزرگه فینقیل جونم:

(اگه بلدنیستی به زبونه گشنگترین دم بریده های دنیا حرف بزنی بهتره از خوندنه این پست بگذری      

فینقیل جونم میگه:

من آرزو دارم که قهرمان فرمول ۱ دنیا بشم

                         قهرمان موتور سواری پرشی دنیا بشم

       فولکس ۵۳ داشته باشم که پیشرفته باشه و باهاش برم شکار آدم بدا

مثه جکی جان آلی کاراته بازی کنم

 توی خونم یه باغ وهش پراز شیرهای خوشگلو پراز یوزپلنگهای دندون تیز داشته باشم که وقتی حوصلم سرمیره باهاشون بازی کنم!

 ازآرزوهام دیگه یکیش یادمه که یه عالمه ربات اختراع کنم.خدایا خاهش می کنم آرزوهامو برآورده کن

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:4 توسط غزل |

نه مرادم نه مريدم نه پيامم نه کلامم نه سلامم نه عليکم نه سپيدم نه سياهم نه چنانم که تو گويي نه چنينم که تو خواني نه آنگونه که گفتندو شنيدي نه سمائم نه زمينم نه به زنجير کسي بسته وبرده ي دينم نه سرابم نه براي دل تنهايي تو جام شرابم نه گرفتارو اسيرم نه حقيرم نه فرستاده ي پيرم نه به هر خانقه ومسجدوميخانه فقيرم نه جهنم نه بهشتم چنين است سرشتم اين سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم بلکه از صبح ازل به قلم نور نوشتم.حقيقت نه به رنگ است و نه بو نه به هاي است و نه هو نه به اين است و نه او نه به جام است و سبو گر به اين نقطه رسيدي به تو سربسته ودر پرده بگويم تاکسي نشنود اين راز گوهربار جهان را  آنچه گفتندوسرودند تو آني خود تو جان جهاني گرنهاني وعياني
 تو هماني که همه عمر به دنبال خودت نعره زناني تو نداني که خودآن نقطه ي عشقي تو اسرار نهاني همه جا تو  نه يک جاي نه يک پاي همه اي با همه اي همهمه اي تو سکوتي تو خود باغ بهشتي تو به خود آمده از فلسفه ي چون و چرايي به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي نه که جزئي  نه چون آب در اندام سبويي خود اويي به خود آي.تا بدرخانه ي متروکه ي هر شخص ننشيني و بجز روشني شعشعه ي پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني .           به خود آي
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:38 توسط غزل |