تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
سین شین !

همیشه تنهایی وسکوت می شه راه یه فکر،فکری که جون می گیره از التهاب یه نگاه

فکری که پا می گیره از گرمی یه حرف ناب،فکری که اوج می گیره وقتی که عشق میون باشه

مثل کفترهای جلدی می مونه،چرخ می زنه تو آسمون،دل رو نشونه می گیره،فرود میاد رو قلبمون

اون بهت خدا می ده توی لحظه های تنگ، اون بهت ندا می ده توی لحظه ی درنگ

دیگه وقت رفتنه،از خودت دل کندنه ،نگی رازتو به باد ،می رسونه به همه

دیگه خوبی یه نشونه،دیگه دوری و بهونه  ،بوی عود توی خونه،عطری که یادت می مونه!

هفت سینم دل تنگ امسال         چونکه هفت تا سین نداره:

سین سیمرغ که توهستی      سین سایه بال خسته   سین سبزی حضورت   سین ساغر شکسته ات

سین،سکوت لحظه های بودنت کنار قلبم                            سین ساحل کنارت که می شه بستر دردم

                                 سین ساز خسته ی توصدای این تن خسته ام

حالا که ساز تو ساکت ،کنج خلوتم نشسته       بودنش باب حضوره، چون تو نیستی شده خسته

حس لحظه های با تو،قفل این درهای بسته     حس بوسه یا نگاهت واسه من کافیه بسه

بودنت برام ظهور یه ستاره اس تو شب تار     مثل آیه های زیبا که می شن صددفعه تکرار

بودنت لحظه یاوج پرگرفتن امیده                واسه این تن شکسته خبر عید سعیده

بودنت برام شرار یه نگاه عاشقونه اس          یه نگاهی که عمیقه گرچه خود پر از بهونه اس

گرچه هفت تا سین ندارم            هفت تا شین به جاش می ذارم:

شین شعر عاشقونه      شین شهد یه ترانه       شین شور عارفانه     شین،شرار یه بهانه

شین،شراب حافظانه                شین، شکایت شبانه             شین شوق کودکانه

                                                                                                               ت.پاکروان

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:2 توسط غزل |

روزای آخر اسفند ،همه جا صحبت عیده

خوش به حال اون دلی که،پیش گلها رو سفیده

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:6 توسط غزل |

 کارگردان پرده ی آخر را برای اجرا آماده می کند ،صحنه ی آخر صحنه ی وداع زندگی ست ومرگ در این پرده نقش اول را بازی می کند الحق که بازیگر هنر مندی ست.
شب به کندی می گذرد و حالا دیگر روح عموبا جسمش به خواب نمی رود.
 پیرمرد در تمام لحظه های این نمایش لبخند کمرنگی به لب داشت که همین تمام وجودم را طوفانی می کند.
صبح مثل همیشه با ناز می آید و من هنوز باور ندارم که امروز باید برای مراسم خاکسپاری  حاضر باشم.
همه صف کشیدندو صدای ناله هایی گوشم را می آزارد،با صدای بلند گریه می کنم ولی هنوز باور ندارم که این آخر نمایش است.
من هم وارد آن سالن بزرگ می شوم،دستهایم یخ زده ودستهایی مرا از رفتن بازمی دارد ولی قدمهایم محکمتر می شود.
روزی می ترسیدم که برای مرگ کسی حتی نگاهم به اینجا بیفتد ولی امروز که مردم پشت سرهم جنازه های عزیزانشان را به دوش می کشندو آنها را می برند نیروی عجیبی مرا به سوی پیکر بی جان عمو می کشد. درسالن انتظار حس تلخ و گزنده ی مرگ را می شود در وجود همه ی منتظران به آسانی دید که چطور همه خودشان را برروی تابوت به سوی قبر می کشند...
پیکر بی جان عمو پیچیده در کفن همه ی تماشاچیان را به نظاره ی آخرین صحنه های نمایش دعوت می کند. من که انگار لال شده ام،بغضی راه گلویم را می بندد،حتی گریه هم دیگر یاریم نمی کند. دستی محکم بازوی مرا گرفته، همه می روند عمو را برای آخرین بار می بوسند و من اسیر آن دست تنها زل می زنم به خاطرات کودکانه ام که مثل فیلمی از جلوی چشمانم رد می شود.خودم را می بینم که در بغل عمو آمدن عید را کنار گلدان گل کاغذی به گلهای صورتیش تبریک می گوییم و کنار قبر حافظ عکس می گیریم...
 جسم عمو بر روی دوش مردان به سمت قبر می رود و روحش حتما همین حوالی ست.
این بار یک نفر بلند بلند حمد را می خواند و وا ژه های حمد بی اختیار رو ی لبانم جان می گیرد و پرده ی اول را به یادم می آورد که چطور اشک در چشمان عمو می رقصید و  حالا اشک روی گونه های من
می لغزد.
آخرین کلمه ی حمد را که می خوانم،آن مرد آخرین تل خاک را روی قبر می ریزد و پیکر عمو زیر خاک مدفون می شود و تمام تماشاچیان برای آخرین صحنه ی آخرین پرده بی هیچ ابایی گریه می کنند .


      یکشنبه و دوشنبه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 4:28 توسط غزل |


پیرمرد آماده است تا میان پرده را به تنهایی اجرا کند ،

میان پرده ای که صحنه ی اتاق عمل را روایت می کند
صحنه ای که رگهای گردن اوبرای انجام دیالیز پاره می شود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 4:23 توسط غزل |

 

چند روزي هست که مي خوام در مورد ورود دو تا تازه وارد تو زندگيم يه پست بذارم.اگه بخوام روز ورودشون رو دقيقا بنويسم ميشه روز دوم اسفند. يادمه روز اومدنشون ازخوشحالي تو پوست خودم نمي گنجيدم .از همون روز اول عاشقشون شدم . از همون اول مهر آقاهه بيشتر به دلم نشست آخه غير ازپرهاي خاکستريش،لپهاش نارنجي و خيلي گشنگه .البته خانومه هم که لباس عروسيشو از همون اول تنش کرده بود حتي قبل از آشناييش با آقاهه و شکي نيست که توي لباس سفيدش خيلي خانوم به نظر ميرسيد.ولي با اين حال من آقا هه را بيشتر دوستش  داشتم و دارم .

  سه روز پيش  بود که ديدم حتما بايد براشون اسم انتخاب کنم اينه که اسم آقا خوشگله شد الکساندر و خانومه شد انيس. البته سعي کردم باوجود علاقه يبيشترم به اون يکي در گذاشتن اسمشون فرقي بينشون نذارم!!
 الکساندر و انيس اصلا نذاشتن من تنها بمونم ،تازه با هم سرو سري پيدا کرده بودندو مي خواستم براشون يه لونه بخرم که شبها توي قفسشون بتونن راحت بخوابن.
انيس خيلي غر ميزد و ترسو هم بود و الکساندر نترس و کم حرف. فقط گاهي با صداي قشنگنش شلوغ مي کرد و اين بود که خيلي وقتها باهم مشاعره مي کرديم.
انيس هم نمي دونم شايد حسوديش مي شد مي نشست و فقط زل مي زد به الکساندر، براي همين الکس هم به معناي اين که توي مشاعره کم آورده ديگه جواب منو نمي دادو کنار انيس مي نشست. وقتي کنار هم بودندوآروم، يا وقتي که با هم جروبحث مي کردند من قربون صدقشون مي رفتم. اما امروز خيلي اتفاقي وقتي داشتم قفسشون رو تميز مي کردم انيس خانوم پريد و رفت، تا اومدم بگيرمش پرزد ورفت خونه ي همسايه. با عجله رفتم خونه ي همسايه .ولي هر چقدر با خانوم همسايه گشتيم خبري از انيس نبود. از پشت ديوار الکساندر دائم فرياد مي زد ولي انیس بعد از چند بار جواب دادن ديگه هيچي نگفت و واقعا رفت...
نشستم کنار قفسو با شلوغ بازيهاي الکس گريه کردم آخه ديگه معلوم نبود چه بلايي سرانيس ميومد اونم با اون لباس سفيد عروسش که بي نهايت قشنگ بود.
اگه الان انيس پشيمون شده باشه ديگه راه رو بلد نيست که بتونه برگرده .اون که زياد نمي تونه پرواز کنه، اگه اسير گربه هاي شکمو بشه...
همين لحظه اي که من دارم تايپ مي کنم الکساندر داره انیس رو صدا مي زنه.فرياد زدنش ديوونم کرده ، دونه هاشو کف قفس پخش مي کنه. ديگه حتي با من مشاعره هم نمي کنه.
شايد انيس فهميده بود که من الکساندر رو بيشتر از اون دوست دارم. هنوز اميدوارم که يه نفر انيسک رو برگردونه وگرنه الکساندر عزيزم از تنهايي  و منم از تنهايي اون دق مي کنيم اگه انیس برنگرده يا بايد به فکر يه خانومه ديگه با لباس عروس سفيد باشم يا با الکس خوشقلم هم خداحافظي کنم....   
 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:33 توسط غزل |

اگه چشم دلت رو باز کنی می بینی حرف دلت نوک زبونته ولی دل شیر نداری که بلند فریادش بزنی.

به دلت یاد بده که دل دل کردن واسه حرف دل گفتن موجب دلواپسی می شه.

به دلت یاد بده که دل به دست آوردن دلاوری می خواد و دل دل کردن کار آدمای بزدله.

دلدار شاعر دلبر می گه:تا توانی دلی به دست آور  

                           دل شکستن هنر نمی باشد

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:44 توسط غزل |

هوا باز به من اميد مي دهد
پيشکش اميد را درتک تک نگاه هاي خيس چشمانش       به چشم مي بينم .

خانه دامن گشوده تا میهمان را با مهربانی در آغوش گیرد

             و    سر به زیر انداخته تا برق اشک را در نگاه پر بغضش نبینم.


آه سوزان در پردرد اتاق  باز حس بيهوده ي اميدواري را به يادم مي آورد.

ديوارهاي تنگ و بلند اتاق هواي گلويم را به تاراج مي برند
نفس کوتاهم با تمام غبارهاي مسکوت اتاق حقير      دهان به دهان مي شود.
کنج اتاق      روي تختي سالخورده     خواب براي پیرمردي       آهسته و آرام قصه سرداده است.


هميشه که دير ميرسم اين بار باز دير رسيدنم دردي  را دوا نمي کند
درمحضر چشمان بغض آلود پنجره اي که حالا ديگر از هق هق آسمان پروخالي مي شود
در پيشگاه اتاقي که سنگيني مرگ را به دوش مي کشد باز ناچارم بپذيرم که دير رسيدم.


 پیرمرد خواب را کنارش مي خواباندو دستانش را که از فرياد رگهايش متورم شده به سويم دراز مي کند ودستم مرده وارو يخ زده خود را به دستانش مي سپارد.


چون تمام ثانيه هاي بودنش   نگاهش غرق مي شود دراعماق چشمانم
همان جايي که با قلبم پيوند مي خورد.


پنجره بي آنکه پلک بزند نگاهمان مي کند
و ديوارها آخرين هواي گلويم را محکم به چنگ مي گيرند.
چه نگاهي که حتي قلب گلهاي پلاسيده ي نشسته روي پتو را به درد مي آورد!


پیرمرد چون تمام دقيقه هاي بودنش دستم را به گرمي مي فشارد تا تمام هستيم زير آتش نگاهش گربگيرد.
يک نفر آرام حمد مي خواندو هجاي کلمات بي اختيار روي لبانم جان مي گيرد و پیرمرد چشمانش تنگ مي شود 
 نگاهم چون افسارگسيخته اي از چشمان به غم نشسته ي پیرمرد فرار مي کندو هواي اتاق گلويم را به بغضي بي نهايت محکوم مي کند...

 هواي گريه از تلخي مرگ مي هراسد و اشک جان نگرفته زير پلکهايم خاموش مي شود...


آخرين حرف حمد که روي لبانم  مي نشيند
دستم بي جان با دستان پیرمرد وداع مي کندو براي آخرين بار باز حسرت مي خورم
آخرين نگاهم با آخرين نگاه پيرمرد گره مي خورد و تمام غبارهاي مبهم درون اتاق چونان که بر آخرين نفسم چيره گشته باشند يقه حضورم را مي گيرند و باز آه پردرد در مرا به هواي آزاد اسارت پرت مي کند


آسمان هم از نگاهم روبر مي گيرد .
ماه  هم امشب پشت هاله اي از ابر به حال هواي من زار مي زند
و پيرمرد حالا ديگر با خواب هم توشه مي شود.

ومن 
چون تمام ساعتهاي بودن او که عاشقش بودم    با زاري ماه زار مي زنم
چون تمام عقربه هاي زمان مرگ         هستي و بودنم را دار مي زنم.

                                                                                             .....
 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 6:4 توسط غزل |

اگه حتی همه ی وبلاگ هم خیس و بارونی بشه بازهم من از بوی بارون مست میشم:

آفتاب از روی بوم ما پرید 

                     قلب  آسمون ناگهان تپید

گریه ی ابر رو شمعدونی شنید

                       بارون اشک رو آفتابگردون دید 

هق هق گریه اش رو دستم چکید

               اشکاش هم اومد لبهامو بوسید

بارون رفتو رفت به دریا رسید 

              دریا از شوقش قه قه قه خندید

گنجشکک تشنه از بارون نوشید

                   شادی هم سرمست تو دلم دوید

شمعدونی پرراز سوی ابرناز

                  فریاد زد:آخ جون باز بارون بارید

                                 باز بارون بارید

                         باز باروووووووون بارید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 14:14 توسط غزل |