آقا معلم سلام.من حسنم.آقا اکبر، رجب، تيمور و اصغر هم سلام مي کنند.هوشنگ هم از ترسش سلام مي کند.آقا اجازه من باز حسنم. ازطرف بچه ها دارم نامه نوشتم.امروز که بچه ها دم خونه ي ما بازي ميکردند رجب گفت:بياييد براي آقا معلم نامه بنويسيم.تيمور گفت:آره با اين عقل کمت خوب فکري کردي، شايد آقا دلش بسوزد و بيايد اينجا دوباره معلمان بشود. آخه من ضرب کردن را ياد نگرفتم و با اين معلم جديد هم آبم توي يک جو نمي رود.اکبر مي گويد:حسن تو بنويس که خوش خطي تا آقا معلم رقبت کند نامه را بخواند.هوشنگ گفت:حالا براچي مي خواين به آقامعلم با اون اخلاق سگيش نامه بنويسين؟ آقا راستش را بخواهيد يک حرف بد ديگر هم زدکه آن را نمي نويسم چون آبرويمان مي رود.آخه نمي دونيم آقا <س> آن را با کدوم< ث> مي نويسن!!!آقا من به بچه ها گفتم: اگه بياين طويله را تميز کنين و به گاوها يونجه بدهيد تا من بروم کاغذ بگيرم حاضرم که نامه رابنويسم.آقا آن روز که شما از ده مارفتيد گاو دوست داشتني بابايمان<ملوک خانم> عمرش را داد به شما.بابايمان ديروز گريه مي کرد و مي گفت دلش برا ملوک خانم تنگ شده ،آقا به حضرت عباس همون قدري که بابايمان دلش برا ملوک خانم تنگ شده دل ما هم برا شما تنگ شده.آقا ننه ام به شما سلام مي رساندو کاغذ نامه را هم به زور از آبجيم گرفتم.آقا آبجي من را يادتونه؟همون که آن روز بش سلام کردين،لب چشمه.آقا مهر شما به دل مهربانو افتاد.توي ده چو افتاد که شما با آبجي ما يه سرو سري دارين.آقا بابايمان مي خواست مهربانو را با چوب بزند که ننه ام گفت:شايد آقا گل احمد مي خواهد مهربانو را بگيرد.آقا ما از خوشحالي قند تو دلمون آب شد.اما آقا تا شما پارسال از ده ما رفتين مهربانو خيلي گريه کرد .بعد هم که داش ميرزا باقر شما را در شهر ديد با يک زن و گفت که شما زن گرفتيد.مي گفت توي شهر پدرتان درآمده و به زنتان سواري مي دهيد.همه ي آبادي مي گفتن کي به يک يه لاقبا زن شهري ميده، اما آقا ننه ام مي گفت:آقاگل احمد از خوبي عين گاو پيشوني سفيد است.
آقا نوشتنم خوب شده؟آخه شما مي گفتين که نامه را بايد با زبان نوشتار بنويسيم نه بازبوني که حرف مي زنيم يعني نبايد اين دوتا را باهم قاتي کرد .آقا من هم انقدر زور مي زنم تا خوب بنويسم که حرف شما زمين نماند.آقا از پاسال که شما رفتيند ما ديگر مدرسه نرفتيم.فقط غلامرضا در امتحان ها قبول شد و قرار است که براي درس خواندن بيشتر به شهر بيايد فقط منتظراست که بابايش مشدي عزت گوسفندش را بفروشد تا به قول ننه ام ته جيب غلامرضا چندرقازي پول باشد.ننه ي غلام که آرزو دارد پسرش دکتر بشودو برگردد مي گويد: <تا گوساله گاو شود دل صاحبش کباب شود>
آقا الان بچه ها ميايند و مي خوان به نامه بشخولن*. تا نيامدند که بريم نامه را بديم به صمد که بياورد شهر و پست کند من بگويم که آقا پشت سرتان ما چه کارهايي کرديم و چه چيزا گفتيم.
آقااجازه وقتي که تازه به ده ما تشريفتان را آورده بودين توي کلاس تا اسمتان را روي تخته نوشتين ازفرداش اکبر براتون شعر ساخته بود. مي خواند: کيوان گل احمد، ک ک کيوان گل احمد.آقا آن روز که
صندليتون خيس بود بچه ها روش آب ريخته بودن آقا.آقا يک روز ديگه هم که بچه ها به ريش شماخنديدند.آخه قيافه ي شما عين صفتر مرده شده بود که کچلي گرفته.راستي آقاشنيده ام که موهايتان مي ريزد.براتون از کوه علف کندم.که به کله تان بذاريد تا موهايتان پرپشت بشوند.آقا آن روز که پاي شما درد مي کرد اصغر مي گفت آقا گل احمد مثل غاز کدخدا راه مي رود.آقا ما هم همه صف مي کشيديم که شما از دم خونه ي کدخدا رد بشين و از کنار غاز بگذرين.اون وقت آقا همه از پشت سر نگاه مي کرديم و خداييش مي ديديم که اصغر راست ميگه و همه از خنده دلمون درد مي گرفت که آقا راه رفتنتان با غازه مو نمیزد.آقا ما هيچ وقت نفهميديم که علم بهتر است يا ثروت؟!!ما که هيچ کدام را نداريم...آقا اين نامه را نوشتيم که هم بگوييم در ده چه خبر است هم که بگوييم آقا خيلي زحمت کشيدین دستتان درد نکند.آقا جمله ي هميشگي شما را يادم است با اينکه هنوز درست نفهميدم يعني چه ؟آقا دعا کنين تا يک روز بفهمم . مي گفتين:ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل.آقا هيچ وقت جرات نکرديم که شما را بسکليم*.اما آقا اجازه از دور که قيافه تان را نمي بينيم شمارا مي سکليم و مي پشيليم*.
آقاگل احمدراستي روزتون مبارک آقا ..... . حسن و بچه های کلاس شما
*شخولیدن:ناخنک زدن * سکلیدن:درآغوش گرفتن * پشیلیدن:فشاردادن
خودشناسی حکمت است اما خودفراموشی حماقت.
ضرب المثل آلمانی