یک نگاه ژرف بر آینده ای نزدیک و فردایی که طغیان مهیب لحظه هایش قلب لرزان مرا به التهابی سخت با خود می برد ومن...
میان شک و تردید زمان جا مانده ام اکنون،خدایا یک چنین تصمیم سختی، یک چنین راهی که مملوء است از افسون تاریکی!!!
خدای من پناهم ده دمی در ساحل آرام و بی طوفان آرامش ،که اکنون سخت درگیرم
دمی تنهاییم را پر کن و همراه من باش...بی حضور تو هزاران اشتباه محض در راه است خدای من دمی آرام جانم باش ...
من ماندم خدایا کاین چنین تنها،پناهم ده خدای من ،خدایااااااااااااااااااا
من+ یک انتخاب +یک اشتباه =؟؟؟ حاصل را خدا داند وبس
سلام آقا معلم.من حسنم.اگه نخواهم دروق بگویم دلم برای شما بسیار فراوان تنگ گشته است.آقا آخرین خبرها و بهترترینشان این است که من قرار است با غلامرضا به شهر بیایم.غلامرضا امتحان کن کور دارد.آقا اجازه می گوید خیلی سخته.اما آقا تا من فهمیدم که جوابها را هم میدن خیلی خندیدم،عجب آدمای دور از جون شما خری هستن آقا.
آقا نامه ی بعدی را بعد از همین کن کور براتون می نویسم که من اومدم شهر رو دیدم و شهر هم منو دیده و غلامرضا هم همین کن کورش را داده می باشد.آقا منتظر نامه ام باشید و چشم براه.به سلامت آقا .خدا همراتون.
...........................................می آید نامه جدیدم به زودی و به سلامتی
آقا من بودم دیگه حسنم آقا.
چای سرد و برنج سرد را می توان تحمل کرد ولی نگاه سرد و سخن سرد قابل تحمل نیست.
به روز تولد آلش عزیزم
فقط سه روز دیگه مونده
شمارش معکوس من شروع شد،لحظه ها
رومی شمارم...
.........
...
اشکهایم تمام شدنی نیستند،در پس خنده ی ظاهری من تو به آسمان نزدیکترینی محبوب من.
این جهان جایگاه من نیست،عشق در محدوده ی خطر،محصور است.بعضی از قلبها بهتر است دست نخودرده بمانند تا (عاشق شوند).
عزیزم آهسته حرکت کن،درکنارم باش،آهسته عزیزم،آهسته حرکت کن به عمق وجودم.آهسته حرکت کن من به تو عادت کرده ام می دانم که درست نیست.
آهسته عزیزم آهسته وسرشار از غرور،آهسته و خرامان عزیزم.
من گریه کرده ام ،آهسته عزیزم زیرا که فقط عشق می داند چرا.
من می دانم که قرار است بمیرم و عشق متعالی هرگز نمی تواند بمیرد،درون عشقم زنده است،عشق را از او بگیر محبوب من.
آنها احتیاجی به آن ندارند.درست وقتی که به تو بیشترین نیاز راداشتم. آه عزیزم فقط خدا می داندکه در آن موقع من بدون عشق تو درون خودم گمشدم...
modern talking
برایش دلواپسم
همانگونه
که پرنده های بی آشیانه
دلواپس باریدن بارانند
نکند باران های بی موقع
آسمان چشمانش را
بارانی کند...
زیبا.ک.
باش تا فردا پرده بردارند
خواجه عبدالله انصاری
بوی پیراهن یوسف،
یه چشمه ی جوشان خشک ،
خلوت ترین نگاه
وآخرین کلام :اسیر بی وزنی شدم... نگاهم روبه قطره های سرم که آرام آرام قدم به رگهایم می گذارد کوک می زنم ومی شمارمشان،یک،دو...
و کتابهای کتابخانه ام را می شمارم ده،بیست... آنها تنها یادآور خاطرات پوسیده ای هستند که من ازآنها برای خود کتابچه ی شعری نو با قافیه هایی نوترنوشته بودم وردیف هایش را به مقیاس هستی ردیف کرده بودم.
صدای زنگ تلفن بدترین صدایی ست که بازبه یادم می آورد دنیای هستن را با آنچه بودم،می شمارمشان،پنج،شش...
میس کال های ذهنم به هزار رسیده،این روزها شمردن را خوب خوب خوب یادگرفته ام ،باشمردن هرشب ستاره ها،تکه تکه پاره ابرها،صبرها وصفحه ها وشماره ی قانون فلان فلان.
این من بودم که انتهای جاده بودن دستهای سرد نا امیدی را ها می کردم؟! دستهایم یخ بسته..
کم می آورم باز.خودم را از تمام آنچه میان سقف و کف است منها می کنم،باز می مانم من با کلام تکراری مریم که از آن روزی فرار می کردم...
اسیر بی وزنی شدم