عارفان گفته اند: بدن انسان مانند شهری است
اعضای او کوه هایش و رگ های او جوی هایی ست که در کوچه رانده اند،
و حواس او پیشه ورانند که هریکی به کاری مشغول اند
و نفس ، گاوی ست که در این شهر ، خرابی ها می کند !
. مربوط به نیمه شب دوشنبه.
تنهایی
یعنی وقتی همه هستند و تو نیستی ...!
مقابل آزمایشگاه رسیدم.دائم به خودم تلقین می کردم که زود تموم می شه.به محض ورودم بوی تند الکل توی مشامم پیچید و حس بدی بهم منتقل شد. ـ چیه ترسیدی ؟نگفته بودی انقدر بزدلی! + نه اون نترسیده،اون خودش اصرار داشت که امروز بیادو خیلی هم قویه و شجاع و من می دونم به راحتی از پسش بر میاد. مامان همه ی کارهای پذیرش رو انجام داد.نگاهم به مردم خیره بود،جز چندتا زن سالخورده کس دیگه ای اونجا نبود.تا اینکه در باز شدو یه دختربچه ی ۵،۶ ساله در حالیکه دستش توی دست پدرش بود از اتاق اومد بیرون.هیچ آثار گریه ای هم توی صورتش نبود،بلکه حتی یه لبخند کوچیک گوشه ی لبش نشسته بود. ـ بچه به این کوچیکی رو می بینی؟خجالت بکش با این سنت.مثل شیر رفت و برگشت.البته تو برای همه چیز همینطوری،مثل تصمیم گرفتنت می مونه.چرا نفست تنگ شده؟ هاهاها،تو حتی نمی تونی قدرت صبرو تحملت رو یکم بالا ببری،اگه یکم دیگه اینجا بمونی حتما خفه می شی! +تصمیمت رو بگیر،تو همیشه از پس مشکلات سربلند بیرون اومدی،من مطمئنم که این کار کوچیک رو هم به سادگی از پسش بر میای. بدون اینکه دست خودم باشه یه نفر به سمت در خروجی هلم داد.هوای تازه توی ریه هام دوید،چندتا نفس عمیق کشیدم و چشمم به آسمون افتاد،آبی بود و بهم لبخند می زد.به طرف صندلیم رفتم و برای اینکه از فکرو خیال لحظه ای جدا بشم روزنامه ی برداشتم ،چشمام سرگردون میون آگهی ها پرسه می زد که خانمه بلند صدام زد،از جام تکون نخوردم. ـ چیه چرا بلند نمی شی؟دارن اسم تورو صدا می زنن!بیا بابا تو برو برگرد با این همه ترس قیافه ات دیدنی شده تو چطوری می خوای بری تو اتاق عمل؟؟ +بلندشو بایست،خودت با قدمهای محکم برو،تو محکم تر از این حرفایی. دست مامان رو که رو شونه ام حس کردم باز اومدم توی آزماشگاه و به سمت اتاق راه افتادم،نمی دونم چه اصراری بود که یه کسی دائم منو بترسونه! اون آقای آزمایشگر! بهم گفت می خواد از گوشم نمونه بگیره.سرم رو کج کردم و دست مامان کمی آرومم کرد. ـ الان این آقاهه با این سبیلهای از بناگوش دررفته اش با یه تیغ میاد جلو و گوشتو می بره و می ذاره کف دستت! مامان با دیدن قیافه ی اون آقا و قیافه ی من از خانمه خواهش کرد که آزمایش منو انجام بده.مرد هم با خنده ی مضحکی از اتاق بیرون رفت. خانمه جلو اومد ،یه درد کوچیک روی گوشم و... روی میز چندتا لوله ی آزمایش بود،خونهای مردم رو تو شیشه کرده بودن! یکی تیره،یکی روشن. خانمه کش رو محکم به دست راستم بست و ازم خواست چندبار محکم مشتم رو بازو بسته کنم.صورتم رو به سمت چپ برگردوندم و چشمام رو بستم.با یه درد مختصر سوزن توی دستم فرورفت... فقط شنیدم که خانمه به مامان می گفت این پنبه رو روی دستش نگه دارین که سیاه نشه. همه چیز ناگهانی عوض شد.با اینکه چشمام بسته بود سقف اومد پایین ،من توی چرخ و فلک نشسته بودم و می تابیدم،می چرخیدم تند تند.از زمین دائم به آسمون و از آسمون دائم به زمین پرتاب می شدم.تویه یه جاده بودم و از چپ و راستم ماشین ها به سرعت می گذشتندو من هربار به گوشه ای پرتاب می شدم ،یه دسته پرنده از کنارم رد می شد و صدای بال زدنشون توی گوشم می پیچید... - ورودت رو به دنیای مرده ها تبریک می گم .صدای مامان رو می شنوم که داره صدام می زنه،چشمام باز نمی شن،همه چیز سیاه و خاکستریه.کامم شیرین شد،چقدر ترسیدم،آخه یادم رفته از بابا و آلش خداحافظی کنم،وای چقدر کار عقب مونده دارم،چه خواب سنگینی و دیگه هیچی.......
ـ خانم نازنازی،فکری رفتن به همین سادگی هاست،خیال کردی به این زودی همه چیز تموم می شه،بازم برات برنامه دارم،چشمات رو باز کن ببین هنوز اینجایی،هنوز، اینجا. یک نفر پلاکهامو گرفته و چشمام رو به زور باز کرد و صورت تیره تار مامان رو دیدم و همون آقای سبیلدارو همون خانوم خندان.یکی پاهام رو بالا و پایین می بره،راست بالا،چپ پایین..یه شکلات گوشه ی لپم جا خوش کرده و بوی تند الکل همه جای اتاق رو گرفته. ـ از خیر عمل کردن بگذر،چون تو با این بدن قوی که داری حتما از پا در میای و آرزوهات رو به گور می بری. یه کم دراز کشیدم ،مردم می اومدن خونشون رو تو شیشه می کردن! و متحیر به من نگاه می کردن.آروم به سمت در خروجی راه افتادم ،از بین جمعیت که رد می شدم،به جز چند زن سالخورده ، چند مرد سالخورده و یک جوون دارن به راه رفتن من با صدای بلند می خندن،ولی حتی صدای نفسهاشونم به گوش نمی رسه.چشمهای گرد شدشون تا دم در منو بدرقه می کنن.به در تکیه می زنم و سرم رو رو به سوی آسمون بلند می کنم،آسمون سرجاشه و آبیه و داره بهم لبخند می زنه،زمین هم آرومه و هوای تازه ریه هامو پر می کنه...
+هوات رو دارم ...
از نصیحت هایشان امشب برایم کوهی ساخته شده ،بیا طلوع خورشید سیاه رنگ و خاموش عشق را از پس قله اش تماشا کن و به تمام عشق ها پوزخند بزن تا رنگ از رخ آسمانم نپریده بیا که من سر قله منتظر توام.بیا بخند به تمام آرزوهای احمقانه ام،آرزویی که نمی دانم چرا خداوند این قدر زود برآورده اش کرد!همه از نرسیدن به آرزوهایشان می نالندو من ... .امشب درست همان شبی ست که با تمام اشک هایم تمام کلمات را تایپ می کنم. به من بخند با صدای بلند،آنقدر بخند که رگان گردنت متورم شوند،به اشکهایم بخند،به آرزوی احمقانه ام بخند،به اشکهای کودکانه ام بخند.
اصلا چه کسی می تواند به دنیای آرزوهای من پابگذارد؟هیچ کس نباید قدم به حریم آرزوهای من بگذارد.بگذار تا در قایم موشک کودکی هایم گم شوم و هیچ وقت پیدا نشوم.بیهوده نوشتن های مرا برای چه می خوانی،برای چه پا به پای اشکهای من تا اینجا دویدی؟زار می زنم لطفا بگذار در چهار دیواری خودم با تمام فلسفه های لاجوردی ام بمیرم.
بابا برایم کفن بخر،می خواهم آستینهایش پف دار باشد،می خواهم یقه اش چین دار باشدو دامنش روی زمین بکشد،بیا حالا که به اشکهایم خندیدی،حالا که پابه پای اشکهایم دویدی،فردا تو را به میهمانی دعوت می کنم ،برای تماشای رفتنم بیا،بیا تا گم شدنم را ببینی و هیچ وقت نتوانی بعد از ده ،بیست ،سی ، چهل پیدایم کنی،منتظرت می مانم تا پیدا شوی...
امشب فهمیدم چقدر همه دوستم دارند و چقدر خودم دنیا را دوست دارم،این کجا و آن کجا!
تنها به یاد گلی که خداوند خیلی زود آن را از شاخه ی زندگی چید ![]()
می توان با تو آب را فهمید معنی آفتاب را فهمید
می توان با تو تا فلق پرزد خانه ی آفتاب را درزد
روح فواره شد ز خویش پرید همه اجزای خویش را بارید
خیز تا رو به آفتاب کنیم سفری پابه پای آب کنیم
زندگی لحظه لحظه نوشدن است ساقه و خوشه و دروشدن است
زندگی آفتابگردان است یعنی از سایه ها گریزان است
بال معنای یک کبوتر نیست داشتن با شدن برابر نیست
می توان لفظ کاش را برداشت جای آن معنی شدن بگذاشت
باید از آشیانگی پرزد زندگی را به سیم آخر زد
کاش مرضیه بود و باز با صدای بلند این شعر را می خواندو با خط خوشش آن را روی تخته سیاه می نوشت....
بابایی شلام
بابایی با اینچه اونلوزیه چه من تاسه به دنیا اومده بودم بم خندیدی و قفتی چقدر سشتم من ۱دونه دوست دارم.بابایی با اینچه یه لوز لپم را چشیدی و تا یچ هفته لپم درد می چرد ولی من دو تا دوست دارم.بابایی با اینچه یه لوزی من تو بگله شما بشت مگازه اون الوسک را دیدم و هرچی ای هی ای هی چردم تو نفهمیدی چه من دلم اونو می خواد ولی باشه سه تا دوست دارم.بابایی با اینچه من یه لوزی غشنه بودم و دلم هبسه فنقد چرده بود تنها به این غناه چه من دندون نداشتم برام فنقد نخریدی ۴تا دوست دارم.بابایی چونچه لوزه تو است من ۵تا ،۷،۶تا دوست دارم.
بابایی الان چه ۲۰سالمه انداسه ی تمومه بچه های دنیا،۲۰ساله های دنیا و همه ی بابایی های دنیا دوست دارم![]()
نشسته ام کنارش کنار پنجره او از خاطرم می گذرد یادش بخیر
چه یادی؟!چه خاطره ای؟!من که نه دیدمش، نه صدایش را شنیدم و نه حسش کردم. چرا پس دلم برایش تنگ شده؟!
می رقصاند باد پرده را روی صورتم،چه صحنه ی زیبایی.من که ساکتم پس این صدای فریاد از کجاست که برگه های دفترم را از حال برده است؟! هان ،پس این چشمان من اند که فریاد برآورده اند...
می رقصاند دلم اشک را روی صورتم،چه صحنه ی باشکوهی!
رقص پا به پای اشک و پرده...
چقدر دلم می گیرد وقتی به صورت بابا نگاه می کنم که اشکهایش را زندانی کرده و چشمان پراز دلتنگیش بار غمهای تمام عالم را روی دوشم می گذارد،بابا دلش تنگ شده،من چرا؟ من که نه دیدمش،نه صدایش را شنیدم و نه حسش کردم! چراا ،خدایا چرا دلم برایش تنگ شده؟؟!!
چشمهایم بلندتر فریاد می زنند و میانشان سقف تیره و تارو لرزان می شود دست می برم به آسمان تا گوشه ای از ان را بگیرم و اشکهایم را پاک کنم،بابا نباید اشکهای مرا ببیند،
اگر ببیند می فهمد که دلم برایش تنگ شده، من ندیدمش او که دیده،من صدایش را نشنیده ام او که شنیده،من حسش نکردم او که با تمام وجود حسش کرده...
فریاد چشمانم را در بالشم خفه می کنم،دستم که به آسمان نمی رسد،نه حتی به تارش ،نه به پودش.
چراچرا،خدایا چرا او رفت تا دل بابا اینگونه برایش تنگ بشود؟؟! من که هیچ،نه دیدمش ،نه صدایش را شنیدم و نه حسش کردم، پس چرا خدایا می خواهم از دلتنگی بمیرم؟!
خدایا چرا او رفت که دلمان برایش تنگ بشود؟؟،هم دل من ،هم دل بابا