....می خواهم برایت تابلویی بکشم که تا به حال نه کسی دیده و نه کسی کشیده !
منظورم از دیدن،دیدن اشک رنگ هاست و از کشیدن،درد کشیدن آنها.
تو را میان همه ی رنگ هایی که گرم گریه می کنند و سخت درد می کشند با چه رنگی بکشم؟!
نگاهت را رو به زمین،نه رو به آسمان،نه اصلا درست رو به گل های قالی می کشم ، متمایل به گلبرگ های خوش نقش اطلسی، اما چه رنگی؟! میان آن همه رنگ که نگاهت گم می شود!
پیراهن سیاهت را ! میان آن همه درد سیاهی پیراهنت بار دردهایم را چندین برابر می کند.
یکبار که رنگ خنده ات را روی بوم دلم پاشیدی ، پر دل و جرات شدم ، پرسیدم: چرا سیاه پوشیدی؟!
و تو خنده فراموشت شد و همان حرف تکراری را زدی :مشکی رنگ عشقه !
معشوق من بودی و من آن شب برای سیاهی عشقت گریه کردم ...
امشب که می بینمت کار تابلو را شروع می کنم،با آبرنگ،
! با چنین رنگ های صامت و ساکتی چطور می توانم تو و غوغای درونت را بکشم؟!!!
علی پی جنازه ی پدرش می رود و من سطر به سطر،قدم به قدم پی علی و جنازه ی پدرش و جمعیت زیادی که برای تشییع آمده اند.صبح از اتاقم برود یا نرود و آفتاب روی تختم بخزدو روی دنده ی چپش بخوابد یا نه ،تشییع جنازه تمام می شود و کتاب هنوز شق و رق تکیه داده به دستهایم و اشک های نیامده ی علی برای تشییع را مقابلم به تصویر می کشد.دوباره با خودم از اول مرور می کنم،شاید تمام فعل ها را معکوس خوانده ام یا نه اصلا شاید درست ملتفت نشده ام!علی هم به خوش خیالی من از اول مرور می کند که پاسبان عزتی کلون مردانه ی در را محکم می زندو سر صبحی انگار سر آورده،با آن لباس آبی مسخره اش و آن خبر بد... .علی از مرور کردن من به ستوه آمده،با زبان بی زبانیش می گوید:مگر پارچه های سیاه و چهل فانوس را ندیدی که از دم خانه تا سر کوچه ی مسجد قندی صف کشیده بودندو ادای احترام می کردند،ردیف اول ،یعنی ردیف پایین ،شانزده تا فانوس.تا ردیف دوم دوازده تا.ردیف سوم هشت تا و ردیف آخر ،یعنی آن بالا هم چهارتا...داری چکار می کنی؟با دست جمع می زنی؟حالا حتما باید بشماریشان تا کمتر از چهل تا نباشند؟! فانوس ها را که می بینم و ادای احترام تک تکشان را که مرور می کنم انگار فانوس آبی روی میزم هم ادای احترام می کند،سر به زیر انداخته و روشن است!صبح هم آنقدر آرام رفته است که اصلا نفهمیدم آفتاب امروز از کدام دنده اش برخاسته!کتاب را در آغوش می گیرم و به سمت فانوس روشن می روم که با بستن کتاب کم کمک نورش کمترو کمتر می شود و وقتی به آن می رسم زل می زند توی چشمهایم و خاموش می شود،خاموش خاموش! چشم آیینه به من می افتدو من هم چشمم به خودم.پای چشمهایم درست اندازه ی یک بند انگشتی که حکومت از انگشت سبابه ی دست راست بابای علی بریده،گود رفته،گودی اش به گودی خیابان خانی آباد می ماند،همان جا که خانه ی مهتاب علی است.
چشمهایم توی این بی صبحی می درخشند ،درست مثل فانوس توی آیینه.انگار با قلموی تقریبا شماره سه ام-همانطور که مریم مثلا به من یاد می دهد چطور رنگ کنم-رنگ خاکستری تیره را زیر چشمهای روشنم توی این بی صبحی کشیده ام ،رنگی که ملون شدم تا درست از آب درآمد،یعنی اصلش را بخواهی با آب در آمد!مریم به اصطلاح خودش خوب مدرسی است،دائم می گوید رنگ تا خشک نشده محوش کن تا لکه نشود.اگر ببیند که با قلموی تقریبا شماره سه ام چه لکه هایی زیر چشمهایم کشیده ام حتما سرش را تکان می دهدو دیگر هوایم را ندارد! اصلا برای همین است که این بار هم به گلدان طرح خورشید شادی ام کم محلی کرد و به روی خود مبارکش،یا به روی مبارک خودش نیاورد و حالا خورشید شادی ام نیمه کاره کنج اتاق چمباتمه زده و غصه می خورد.
دانه ای گردنم را تر می کند،فکر می کنم باران گرفته،آسمان اتاقم را نگاه می کنم،اما چتر آبی ام که مدت هاست بی بارانی کشیده خشک است.گونه هایم که تر شده یادم می آورد که بارانی درکار نیست،به جز بارانی از جنش بارانی که رختخواب علی را خیس کرده بود،از جنس اشک. کتاب در آغوشم شروع به تپیدن می کند و خاطرم را قلقلک می دهد که هان،اشک های من به جای اشک های نباریده ی علی در تشییع جنازه ی پدرش که جمعیت زیادی در آن حضور داشتند، باریده اند. نگاه کن شب هم بی خبر و آرام قدم به اتاقم گذاشته و کتاب هنوز شق و رق به دستانم تکیه داده،ماه که در روزنه های پرده با من قایم موشک بازی می کند،ماه توی حوض حیاط خانه ی علی را می بینم و یادم می آید که من من او را می خوانم هنوز...
فرق است میان بچگی و کودک بودن،بچگی ناپختگی است و کودک بودن معصومیت است،سعی کن کودک بمانی!
امشب عزیز تنهایی هامو با تو قسمت می کنم
نصف مال من ، نصف مال تو ، عادلانه.
ولی نه تو خودت اون بالاها تنهایی ، اگه من نصفه از این تنهایی هامو بذارم رو دوش تو ، مجبوری تا خود صبح، پشت ابرای سیاه پنهون بشی ، نمی تونی دیگه تو خلوت من مهمون بشی ، وای چه کوهی میشه تنهایی تو، بیشتر زمینی ها با تو تنهایی رو قسمت می کنن ، به تو از دست همه روشنی های تیره و تار شکایت می کنن ، بمیرم اون وقت باید تو بار تنهایی این همه آدم رو،روی دوشت بکشی ، آره اصلا همّّه ی تنهایی هام مال خودم، حداقل یه شبم سهمی نداشته باشی از تنهایی ها ، اون هم عادلانه،نصف نصف.
خیالت راحت . با اینکه شونه ی من زور زیادی نداره ، خوب دیگه چاره ای نیست ، من خودم تموم تنهایی هامو تنهایی به دوش می کشم...
من چقدر خوشبختم،می دونی تماشای زیبایی هات منو مست و بی قرار کرده حسابی ، نمی ذارم امشب رو حتی یه لحظه هم بخوابی . رهگذری رد میشه از کوچه ی تاریک صنوبر ، من و تو رو تنها می بینه ، اون به عقل من میشه مشکوک من به دل اون ! آخه من محو تماشای توام ولی اون حتی یه نیم نگات نکرد ، بین دل های زمینی ها چقدر فاصله هست ، اگه خوب حساب کنی میشه از فاصله ی زحل تا تو ،شایدم بیشتر بیشتر ، شایدم خیلی زیاد . ولی تو نزدیکی ، توی قاب چشمامی ، خودتو قاب می کنم میزنم سینه ی دیوار بلند و محکم دل...