تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
 

هنوز نرفته،دلم برایت تنگ شد

هنوز نرفته طعم تلخ غربت نشست گوشه گلویم 

 چشمهایم از سفر تو شکوه کردند

باران زد و هوای دلم را پاک بهم ریخت

پایت که لب جاده برسد با این باران سرد ، گونه های مثل کوچه خیس،

دستهای مثل آه بی پناه  و  گیسوان دل سپرده به نوازشهای تو

 چه کنم؟!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:18 توسط غزل |

 

 

واژه رنگ زندگی است
رنگ شاد سادگی ست،

توی شعرهای بی خورشید واژه اما مترادف با جنون آوارگی ست،

گاهی آره میشه واژه عطر دیوونگی رو با عشق همساز کنه،اما هرکی خوب می دونه واژه با تو معنی پاک و لطیف بندگی ست.
وقتی از تو شعر می خونم،که میون بیت و مصراع ،مهربون نشسته ای و چشماتو دوختی به فردا،
میشم امیدوار و سرزنده و سرمست،
با خودم می گم هنوز فردایی هم هست...

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 8:18 توسط غزل |

دستمو دراز می کنم تا برسه به دستت،ولی تو دوری و دست منم از تو دوره.

ازاین احساس بازم توی دلم،میشه غرق حسرت،چشمام غرق ماتم و کلامم پر گریه

که چرا مدتیه فاصله ی من و تو این همه زهم دور شده،قد یک عمر فرسنگ،قد میلیونها سال ...

اصلا نه ،تو نه،این منم که از تو دورم ولی اینو خودت هم خوب می دونی که میون همه دنیا واسه من همه کسی،ولی دستم شده از دامن تو دور،تو بازم هوامو داری، سایه ی تو روی قلبم،حتی روی تک تک ثانیه های زندگیمه، اینم از بخشندگیته...

صادقانه،بی تکلف،قد این همه جدایی،عاشقانه، توی گوشت،طوری که هیچکی نفهمه بت می گم خداجونم دلم برات تنگ شده...

 

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:12 توسط غزل |