تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی
امشب برای آمدنت، فردا ،  بی قرارم

تا رسیدن به تو مانده فقط چند ساعتی . . .

من با جاده ها اختم،سالها راننده ی کامیون بوده ام!!

روزها جاده پیموده ام و جاده دید زده ام،

شبها جاده ها را با مداد مشکی بهم وصل کرده ام تا تو ، فردا ، زودتر برسی . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 19:55 توسط غزل |

از الان من با یه فانوس می نشینم سر راهت، با خیالت گرم گرمم توی سرما، چشم براهت

گفته بودی بر می گردی با یه کوله آرزوهام ، یادته وقتی می رفتی با تو رفتن آرزوهام ؟

لحظه ها رو می شمارم یک به یک بدون وقفه ، نگا کن ساعت عشقم بی تو افتاده به سرفه

یادته روزی که رفتی،یه درخت سبز کشیدم، هر روزی که بی تو می گذشت ، من یه دونه سیب می چیدم . توی ذهنم سیبای گاز زده و کال شده انبار، آخه بسه طعم تلخ سیبای کال،بسه دوری آخه چندتا سفر دور، آخه چندبار؟؟

آخرین سیبی که مونده روی شاخه رو می خوام با تو بچینم ، تو هنوز آخر جاده ای ولی من ، چشمامو بستمو سیب رو توی دست تو می بینم ، داری دیگه برمی گردی ،جون به لب شدم از این هوای غربت،دردسردی!  قولتو یادم نرفته ، خداییش که خیلی مردی.

...............................................                                      .....................................................

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:45 توسط غزل |