امروز که پیشم بودی،بهار من برگشت...
وقتی رفتی من یک مشت آلبالو توی دستم بود،یک مشت آلبالویی که باید می ذاشتم توی دست تو.
از امروز این خاطره شدو پرواز کفشات که وقتی خواستی پات کنی از ته دل خندیدی و بهم گفتی بی نظیرم!
از امروز اینها خاطره شدو صدای همایون شجریان و آهنگ خونه ی مادر بزرگه.
تو که رفتی انگار یه چیزی گم کردم،
برات پیامک دادم ،تو که رفتی توی وبلاگم نوشتم:
چه خوب روزی بود...
....................................
رنگ قلمم:رنگ پیرهنت
...........................................................................................اردیبهشت۰
مدتی که ننوشتم منتظر بودم تا ببینم عاقبت ستاره ی اوی داستانم چه می شود.
..............................................................................................................................
چشم انتظار از اول کوچه ی بهار تا آخرش را قدم می زد،شکوفه های پاک طینت درخت همسایه شان دیگر از او خجالت می کشیدند و روی خاک غمبرک زده بودند تا مبادا بهار را به یادش آورند .شب آرام آرام پدیدار می شد. نسیم خنکی می وزید اما او زیاد تمایلی برای نفس کشیدن نداشت...آبشار طلایی موهایش زیر شال نازکش با نسیم بازی می کرد.در این کوچه بارها با ستاره اش حرفها زده بود .نشست درست مقابل فیلم خاطره هایش و رفت به دو سه سال قبل که اولین بهار زندگی مشترکشان را جشن گرفته بود و ستاره اش درست در طالعش می درخشید و او خیال می کرد خوشبخت ترین زن دنیاست...!
حالا پاسی از شب هم گذشته بود اما آسمان آنقدر گرفته بود که یک ستاره هم دیده نمی شد .تمام شب را برای این به تماشای آسمان نشسته بود تا ستاره اش را ببیند اما دریغ که آن شب آسمان از بی ستاره گی خودش کم مانده بود گریه اش بگیرد. سردش شده بود ،تمام قلب و روحش در این هوای خوب و مهربان بهاری یخ زده بود و از ستاره اش هیچ خبری نشد که نشد.هرشب کنار پنجره با یاد بهارهای قبل زندگیش زندگی می کرد و هفته می آمدو حالا هم که ماه شده بود و باز از ستاره اش خبری نبود.هر روز گرد و غبار را از روی خاطر اتش پاک می کرد و هوای نو شدن به سرش می زد اما تا شب دوامی نمی آورد و چشمهایش از فرط انتظار گرد و غبار می گرفت.
چقدر دلم برایش سوخت ،او ستاره اش را با یک شهاب سنگ اشتباه گرفته بود!!!
...