خیلی ساده آشنا می شویم،
در خیالمان هم نمی گنجد که به این سادگی عاشق شده باشیم،
دشواری ها سادگی را از خاطرمان میبرند،
سخت به یاد هم می افتیم
و دیگر کم کم ساده از کنار هم رد می شویم
بی آنکه بنگریم که روزی به سادگی عاشق هم بودیم...!
این اولین ۱۹ خردادی که من تا ساعت ۴ صبح بیدارم،
صدای جیرجیرکها خوب خوب به گوش می رسه،می دونی دارن چه شعری رو می خونن؟!
تولد،تولد،تولدت مبارک

جنازه را بلند کردند
تا دیشب روح که در بدنش بود جنازه خطابش نمی کردند،اما حوصله ندارم بگردم واژه پیدا کنم
آفتاب صورت ودلم را می سوزاند
خداوند به نظاره نشسته بود و آداب کفن و دفن را تماشا می کرد
بوی تند غسالخانه شامه ام را می آزرد
حال و هوای مرگ را می شد در چهره های رنگ پریده به وضوح دید
قبر که جنازه را محکم در آغوش گرفت
همه از محبت خدا آب شدند...