تبليغاتX
فلسفه های لاجوردی - امروز از گرمای محبتش آب شدم
دسته ای آمدند

جنازه را بلند کردند

تا دیشب روح که در بدنش بود جنازه خطابش نمی کردند،اما حوصله ندارم بگردم واژه پیدا کنم

آفتاب صورت ودلم را می سوزاند

خداوند به نظاره نشسته بود و آداب کفن و دفن را تماشا می کرد

بوی تند غسالخانه شامه ام را می آزرد 

 حال و هوای مرگ را می شد در چهره های رنگ پریده به وضوح دید

قبر که جنازه را محکم در آغوش گرفت

همه از محبت خدا آب شدند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:12 توسط غزل |